چن روز پیشا تو حیاطمون یه جوجه گنجشک داشتیم..لونشم داخل یه لوله بخاری بود ک کاملا دور از دسترس انسان وگربه قرارداره!..صبحایی ک زود از خواب بیدار میشدم وتوحیاط ک هوای تازه ونسبتا خنکی داره مینشستم صدای مامان و بابا وخودگنجشک کوچولو واقعا کل صدایی بود ک اول صبح میشنیدم تااا همین چن روز پیشا ک گنجشککه هوای پرواز به سرش زد وپرید وتالاپی افتاد زمین..به همین راحتی!!...خب اگه یه هفته دیگه دندون رو جیگر میذاشت واقعا میتونست پرواز کنه!..ابجی کوچیکه ک همون نزدیکیابود پیداش کرد با کلی شوق والبته ذوق اوردش پیشم وگفت :ببین چی پیدا کردم..من:هییییع..چه خوشکلوفسقلیه..از کجا پیداش کردی ..چطوری گرفتیش..پروازم میکنه..؟!!!!...سریع گوشیمو اوردم وچن تا عکس ازش گرفتم..نردبونم نداشتیم ک بزاریمش سره جاش..غروب بود..وقتی تو حیاط ولش کردیم یه سوراخ سمبه ای پیدا کردوقایم شد..فردا صبحش ک طبق معمول خونوادش اومدن برا غذادادن بهش،وتو لونه پیداش نکردن ..نمیدونین چقد خودشونو اب وتاب دادن ک..اینور برو، اونور برو، بالا رو بگرد ،پایینو سر بزن ..همه ی این مراحلم با جیک جیکای بلندهمراه بود!..چن ساعت بعدش گنجشککه اومد بیرون
برچسب: داستان یک گنجشک,
نویسنده: دانیال رحیمی
تاريخ: سه
شنبه
18 آبان
1395 ساعت: 5:58